X
تبلیغات
شعرهای ناب ناب ناب

 
گفتم: از من مطلب دیده ی گریان تر از این
دل غمگین تر و خونین تر و ویران تر از این
  

گفت: هر چند دلت خانه به دوش است ولی
دوست دارم که شود بی سروسامان تر از این
  
 
گفتمش: حالت دل در غم گیسوی تو چیست؟
دست بر زلف زد و گفت: پریشان تر از این
 

گفتمش: پیش رخت دیده چه حالت دارد؟
در رخ آینه خندید که حیران تر از این
 
گفتمش کفر سر زلف تو عالم بگرفت
گفت: درشهر که دیده است مسلمان تر از این
 
گفتمش: شیوه ی رفتار تو در گلشن چیست؟
سرو را کرد اشارت که خرامان تر از این
 

گفتمش: با رخ تو ماه چه نسبت دارد؟
گفت حرفی نشنیدیم پریشان تر از این
 

گفتم: ای دوست لبت را به چه تشبیه کنم؟
جانب گل نظر افکند که خندان تر از این
 

گفتمش: وقت سخن با تو چسان باید بود؟
جامه از تن بدر آورد که عریان تر از این
 

گفتم: از هجر تو جان برلب پروانه رسید
گفت جز شمع ندیدیم گران جان تر از این
 
 
 
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 21:3  توسط زهرا  | 

دلا، ذوقی ندارد دولت دنیا و شادی‌ها

خوشا! آن دردمندی‌های عشق و نامرادی‌ها

من و مجنون دو مدهوشیم سرگردان به هر وادی

ببین کاخر جنون انداخت ما را در چه وادی‌ها

دل من جا گرفت از اعتقاد پاک در کویش

بلی، آخر به جایی می‌کشد پاک‌اعتقادی‌ها

چو عمر خود ندارم اعتمادی بر وفای تو

چه عمر است این که من دارم بر او خوش اعتمادی‌ها

به خون دل سواد دیده را شستم، زهی حسرت!

که از خطت مرا محروم کرد این بی‌سوادی‌ها

چو گم کردم دل خود را چه سود از ناله و افغان

که نتوان یافت این گم‌گشته را با این منادی‌ها

هلالی، دیگران از وصل او شادند و من غمگین

خوش آن روزی که من هم داشتم از این‌گونه شادی‌ها

 هلالی جغتایی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 14:2  توسط زهرا  | 

چـگـونـه دل نـسـپـارم بــه صـورت تـو، نـگـارا؟           

کـه در جـمال تـو دیدم کـمال صـنع خـدا را

چــه بــر خــورنـد ز بــالــای نـازک تــو؟ نـدانـم  

جـمـاعـتـی کـه تـحـمـل نمی کـنند بـلـا را

نه رسـم مـاسـت بـریدن ز دوسـتـان قـدیمی   

دین دیار ندانم که رسـم چـیسـت شـما را

مرا که روی تو بینم به جاه و مال چه حاجت؟

کـسـی که روی تـو بـیند بـه از خـزینه دارا

شـبـی بـه روز بـگـیرم کـمـند زلـفـت و گـویم 

بـیار بـوسـه، کـه امـروز نـیسـت روز مـدارا

جــراحــت دل عــاشــق دواپــذیــر نــبـــاشــد     

چو درد دوست بیامد چه می کنیم دوا را؟

صـبـور بـاش درین غصه، اوحـدی، که صبـوران

سـخـن ز خـار بـرون آورنـد و سـیـم ز خـارا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 18:49  توسط زهرا  | 

آن قَدَر بار ندامت به وجودم جمع است
که اگر پایم از این پیچ و خم آید بیرون،

لنگ لنگان درِِ ِ دروازه هستی گیرم
نگذارم که کسی از عدم آید بیرون!
"

مسیح کاشانی"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 15:36  توسط زهرا  | 

میگریزم میگریزم از عزیزان میگریزم
داغ بر دل آه بر لب اشکریزان میگریزم
سیل بی تابم رفیقان می شتابم سوی دریا
تند باد بیقرارم در بیابان میگریزم
مرغ بال آزرده ام از تیر صیادان هراسان
کشتی بشکسته ام از خشم طوفان میگریزم
میگریزم تا غم خود با جهانی بازگویم
چون سرشک رازگو از دل بدامان میگریزم
مردم از بیگانه سوی آشنا آیند و آوخ
من خود آن بیگانه ام کز آشنایان میگریزم
در ره آزادی من هر چه پیش آید خوش آید
چون اسیر بیگناه از کنج زندان میگریزم
تا نگیرندم چو عطر گل درون شیشه مفتون
با نسیم صبحدم از دیده پنهان میگریزم
مفتون امینی
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 22:58  توسط زهرا  | 

برو ای طبیبم از سر که خبر زسر ندارم
به خدا رها کنم جان که زجان خبر ندارم

به عیادتم قدم نه که ز بیخودی شوم به
می ناب نوش و هم ده که غم دگر ندارم

غمم ارخوری ازاین پس نکنم زغم خوری بس
نظری به جز تو با کس به کسی دگر ندارم

ز زَرت کنند زیور به زرت کشند در بر
من بینوای مضطر چه کنم که زر ندارم

دگرم مگو که خواهم که زدرگهت برانم
تو براین و من بر آنم که دل از تو برندارم

به من ار چه می پرستم مدهید می به دستم
مبرید دل زدستم که دل دگر ندارم

دل حافظ ار بجویی غم دل زتند خویی
چه بگویمت بگویی سر دردسر ندارم


(حافظ)

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1391ساعت 19:55  توسط زهرا  | 

 در جهان غصه کوتاهی دیوار مخور

حسرت کاخ رفیق و زر بسیار مخور

گردش چرخ نگردد به مراد دل کس

غم بی مهری آن مردم بی عار مخور

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1391ساعت 19:52  توسط زهرا  | 


مثل یک درنای زیبا تا افق پرواز کن 

         نغمه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن

زندگی تکرارِ زخمِ کهنه دیروز نیست 

         بالهای خسته ات را رو به فردا باز کن ...

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1391ساعت 19:51  توسط زهرا  | 

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا

آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا

بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان

دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا

نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را

آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا

ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان

برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا

اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه

چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا

رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا

ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا..


مولوی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت 14:45  توسط زهرا  | 


***
بس تازه و تری چمن آرای کیستی؟

نخل امید و شاخ تمنای کیستی؟

روز، آفتاب روز و بام که میشوی؟

شبها چراغ خلوت تنهای کیستی؟

رنگت چو بوی دلکش و بویت چو روی خوش

حوری سرشت من گل رعنای کیستی؟

گل این وفا ندارد و گلزار این صفا

ای لاله ی غریب ز صحرای کیستی؟

حالا ز غنچه ی دل ما باز کن گره

در انتظار وعده ی فردای کیستی؟

چون من به بند عشق تو صد ماهرو اسیر

تو زلف تاب داده بسودای کیستی؟

بزمی پر از پریست " فغانی" تو در میان

دیوانه ی کدامی و شیدای کیستی؟

بابا فغانی شیرازی

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:14  توسط زهرا  |