دلا، ذوقی ندارد دولت دنیا و شادیها
خوشا! آن دردمندیهای عشق و نامرادیها
من و مجنون دو مدهوشیم سرگردان به هر وادی
ببین کاخر جنون انداخت ما را در چه وادیها
دل من جا گرفت از اعتقاد پاک در کویش
بلی، آخر به جایی میکشد پاکاعتقادیها
چو عمر خود ندارم اعتمادی بر وفای تو
چه عمر است این که من دارم بر او خوش اعتمادیها
به خون دل سواد دیده را شستم، زهی حسرت!
که از خطت مرا محروم کرد این بیسوادیها
چو گم کردم دل خود را چه سود از ناله و افغان
که نتوان یافت این گمگشته را با این منادیها
هلالی، دیگران از وصل او شادند و من غمگین
خوش آن روزی که من هم داشتم از اینگونه شادیها
چـگـونـه دل نـسـپـارم بــه صـورت تـو، نـگـارا؟
کـه در جـمال تـو دیدم کـمال صـنع خـدا را
چــه بــر خــورنـد ز بــالــای نـازک تــو؟ نـدانـم
جـمـاعـتـی کـه تـحـمـل نمی کـنند بـلـا را
نه رسـم مـاسـت بـریدن ز دوسـتـان قـدیمی
دین دیار ندانم که رسـم چـیسـت شـما را
مرا که روی تو بینم به جاه و مال چه
حاجت؟
کـسـی که روی تـو بـیند بـه از خـزینه دارا
شـبـی بـه روز بـگـیرم کـمـند زلـفـت و گـویم
بـیار بـوسـه، کـه امـروز نـیسـت روز مـدارا
جــراحــت دل عــاشــق دواپــذیــر نــبـــاشــد
چو درد دوست بیامد چه می کنیم دوا را؟
صـبـور بـاش درین غصه، اوحـدی، که صبـوران
سـخـن ز خـار بـرون آورنـد و سـیـم ز خـارا
آن قَدَر بار ندامت به وجودم جمع است
که اگر پایم از این پیچ و خم آید
بیرون،
لنگ لنگان درِِ ِ دروازه هستی گیرم
نگذارم که کسی از عدم آید بیرون!
"
مسیح کاشانی"
برو ای طبیبم از سر که خبر زسر ندارم
به خدا رها کنم جان که زجان خبر ندارم
به عیادتم قدم نه که ز بیخودی شوم به
می ناب نوش و هم ده که غم دگر ندارم
غمم ارخوری ازاین پس نکنم زغم خوری بس
نظری به جز تو با کس به کسی دگر ندارم
ز زَرت کنند زیور به زرت کشند در بر
من بینوای مضطر چه کنم که زر ندارم
دگرم مگو که خواهم که زدرگهت برانم
تو براین و من بر آنم که دل از تو برندارم
به من ار چه می پرستم مدهید می به دستم
مبرید دل زدستم که دل دگر ندارم
دل حافظ ار بجویی غم دل زتند خویی
چه بگویمت بگویی سر دردسر ندارم
(حافظ)
در جهان غصه کوتاهی دیوار مخور
حسرت کاخ رفیق و زر بسیار مخور
گردش چرخ نگردد به مراد دل کس
غم بی مهری آن مردم بی عار مخور
مثل یک درنای زیبا تا افق پرواز کن
نغمه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن
زندگی تکرارِ زخمِ کهنه دیروز نیست
بالهای خسته ات را رو به فردا باز کن ...
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا..
مولوی