اشعار ناب


ای ساربان آهسته را ،کارام جانم میرود

وان دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود

من مانده ام مهجور ازو،درمانده و رنجور ازو

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود

گفتم به نیرنگ وفسون ،پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساربان ،تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان،گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان ،من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان،کز دل نشانم میرود

با این همه بیداد او،وان عهد بی بنیاد او

در سینه دارم یاد او،یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشمم نشین ،ای دل ستان نازنین

کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

سعدی،فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا

طاقت نمی دارم جفا ،کار از فغانم میرود

                                                              « سعدی»

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393ساعت 20:20  توسط زهرا | 

آهوی چشم تو نازم که چو نخجیر کند

شیر را گیرد و در زلف تو، بزنجیر کند

تکیه بر گوشهٔ ابرو زده چشمت، آری

ترک، چون مست شود، دست به شمشیر کند

بی سبب خون من آن ابروی پیوسته نریخت

رنگ را خواست که پاک از دم شمشیر کند

دیده‌ام خواب پریشانی و، هر کس شنود

بر سر زلف پریشان تو، تعبیر کند


شاطر عباس صبوحی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1392ساعت 22:36  توسط زهرا | 

در شهر یکی نیست چو چشمان تو خون ریز

من شهر نشابورم و تو لشکر چنگیز

ای اشک توام باده و چشم تو پیاله

از زلف تو سرشارم و از چشم تو لبریز

پرهیزگران را چه نیازی ست به توبه

یا توبه گران را چه نیازی ست به پرهیز

هر روز یکی خشت می افتد به سر ما

ای سقف ترک خورده ، به یک باره فرو ریز

ای آینه ی " لست علیهم بمسیطر"

دریاب مرا ، حضرت شمس الحق تبریز!


علیرضا قزوه

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1392ساعت 20:47  توسط زهرا | 

ای شوق دینت سبب جست و جوی ما

هر دو فزوده در طلبت آرزوی ما

آلوده گشته ایم به زرق و ریا، کجاست

ساقی که از شراب کند شست و شوی ما

کز باده تا به شیشه ی گردون زنیم سنگ

تا کی زمانه سنگ زند بر سبوی ما

گر جذبه ای نباشد از آن کعبه ی مراد

پیداست تا کجا رسد این جست و جوی ما

در عشق اگر فسانه شدیم ای شرف چه غم

باشد به گوش یار رسد گفت و گوی ما


شرف جهان قزوینی


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت 18:22  توسط زهرا | 

ای یار دوردست که دل می‌بری هنوز
چون آتش نهفته به خاکستری هنوز

هر چند خط کشیده بر آیینه‌ات زمان
در چشمم از تمامي خوبان، سری هنوز

سودای دلنشین نخستین و آخرین!
عمرم گذشت و توام در سری هنوز

ای نازنین درخت نخستین گناه من!
از میوه‌های وسوسه بارآوری هنوز

آن سیب‌های راه به پرهیز بسته را
در سایه سار زلف، تو می‌پروری هنوز

با جرعه‌ای ز بوی تو از خویش می‌روم
آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز

حسین منزوی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 23:7  توسط زهرا | 
بالابلند عشوه گر نقش باز من
كوتاه كرد قصه ي زهد دراز من
ديدي دلا كه آخر پيري و  زهد و علم
با من چه كرد ديده ي معشوقه باز من
مي ترسم از خرابي ايمان كه مي برد
محراب ابروي تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غمّاز بود اشك و عيان كرد راز من
مست ست يار و ياد حريفان نمي كند
ذكرش به خير ساقي مسكين نواز من
يا رب كي آن صبا بوزد كز نسيم آن
گردد شمامه ي كرمش كار ساز من
نقشي بر آب مي زنم از گريه حاليا
تا كي شود قرين حقيقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گريه مي كنم
تا با تو سنگدل چه كند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو كاري نمي رود
هم مستي شبانه و راز و نياز من
حافظ ز گريه سوخت بگو حالش اي صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من
حافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 22:43  توسط زهرا | 

جان جهان! دوش کجا بوده ای؟

نی، غلطم، در دل ما بوده ای؟!

آه که من دوش چه سان بوده ام؟

آه که تو دوش که را بوده ای؟!

رشک برم کاش قبا بودمی

چون که در آغوش قبا بوده ای

زهره ندارم که بگویم ترا

" بی من بیچار کجا بوده ای؟"

رنگ رخ خوب تو، آخر گواست

در حرم لطف خدا بوده ای

آینه ای، زنگ تو عکس کسی است

تو ز همه رنگ جدا بوده ای


مولوی

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1392ساعت 19:16  توسط زهرا | 
***
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع، ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه، خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد!

   «فاضل نظری»

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 19:38  توسط زهرا | 

 
گفتم: از من مطلب دیده ی گریان تر از این
دل غمگین تر و خونین تر و ویران تر از این
  

گفت: هر چند دلت خانه به دوش است ولی
دوست دارم که شود بی سروسامان تر از این
  
 
گفتمش: حالت دل در غم گیسوی تو چیست؟
دست بر زلف زد و گفت: پریشان تر از این
 

گفتمش: پیش رخت دیده چه حالت دارد؟
در رخ آینه خندید که حیران تر از این
 
گفتمش کفر سر زلف تو عالم بگرفت
گفت: درشهر که دیده است مسلمان تر از این
 
گفتمش: شیوه ی رفتار تو در گلشن چیست؟
سرو را کرد اشارت که خرامان تر از این
 

گفتمش: با رخ تو ماه چه نسبت دارد؟
گفت حرفی نشنیدیم پریشان تر از این
 

گفتم: ای دوست لبت را به چه تشبیه کنم؟
جانب گل نظر افکند که خندان تر از این
 

گفتمش: وقت سخن با تو چسان باید بود؟
جامه از تن بدر آورد که عریان تر از این
 

گفتم: از هجر تو جان برلب پروانه رسید
گفت جز شمع ندیدیم گران جان تر از این
 
 
 
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 21:3  توسط زهرا | 

دلا، ذوقی ندارد دولت دنیا و شادی‌ها

خوشا! آن دردمندی‌های عشق و نامرادی‌ها

من و مجنون دو مدهوشیم سرگردان به هر وادی

ببین کاخر جنون انداخت ما را در چه وادی‌ها

دل من جا گرفت از اعتقاد پاک در کویش

بلی، آخر به جایی می‌کشد پاک‌اعتقادی‌ها

چو عمر خود ندارم اعتمادی بر وفای تو

چه عمر است این که من دارم بر او خوش اعتمادی‌ها

به خون دل سواد دیده را شستم، زهی حسرت!

که از خطت مرا محروم کرد این بی‌سوادی‌ها

چو گم کردم دل خود را چه سود از ناله و افغان

که نتوان یافت این گم‌گشته را با این منادی‌ها

هلالی، دیگران از وصل او شادند و من غمگین

خوش آن روزی که من هم داشتم از این‌گونه شادی‌ها

 هلالی جغتایی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 14:2  توسط زهرا |